انشا با موضوع آسمان شب

انشا با موضوع آسمان شب

انشا درباره آسمان شب,موضوع انشا: آسمان شب,انشا در مورد شب,آسمان شب,انشا,شب

 

نام مادر من آسمان است. او یک چادر مشکی خیلی خیلی زیبا دارد… چادری که به سیاهی شب است و رویش نگین های ریز نقره ای قرار دارد که همچون ستاره های شب افروز به چشم ها چشمک می زند… و از نظر من بیشتر بی تابی می کنند!… اما در این میان چهره ی ماهپاره ی مادرم بر آن جمع پر از تشویش غلبه می کند!

به سمت مادرم دویدم… چادرش را در آورد و روی سر من گذاشت… ناخوداگاه احساس کردم خودم ماهم!… چادر قدر دنیایی برایم بزرگ بود… آن شب به آسمان زل زدم دیگر آسمانی نمیدیدم! تنها چادر مادرم بود که روی آسمان را پوشانده بود…

 انشا درباره آسمان شب

انشا درباره آسمان شب

به حیاط رفتم. وااای! بوی شب بود! بوی عطر شب، بویی پر از آرامش!

ناگهان صدای شب پوی شنیدم! صدای قدم های آرام یک شب پیما! در آن سکوت شب تنها چیزی که شنیدم آن صدا بود.

ناخوداگاه دوباره به شب تاب(ماه) نگاه کردم… لبخند زدم…دیگر شب برایم به معنای ترس و روح و خفاش و از ما بهترون نبود! شب برایم به معنای شب افروز و شب بو و شب پیما و شب تاب شده بود. به معنای چادر سیاه مادرم!

منبع: bijade.com

انشا با موضوع آسمان شب

انشا درباره آسمان شب,موضوع انشا: آسمان شب,انشا در مورد شب,آسمان شب,انشا,شب

:زاغ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *