انشا ادبی اخراج شدن از سر کلاس

انشا ادبی اخراج شدن از سر کلاس

انشا ادبی اخراج شدن از سر کلاس

انشا ادبی اخراج شدن از سر کلاس

انشا ادبی
اخراج شدن از سر کلاس
اخراج شدن از سر کلاس به چند منظور است ، گاهی برای تربیت و آگاه شدن ، گاهی برای تنبیه و آدم شدن .
شبی ساعتی چند ، به موضوع انشا پرداختم ، اما چیزی برای نوشتن نیافتم ، تا اینکه روز بعد به جرم نداشتن انشا ، به عنوان مستمع آزاد اخراج گشتم .

شب در ،  خیالم در حال پرواز بود و ابرهای خاکستری را در می نوردیدم که ناگهان ، با صدایی چون رعد غران به خود آمدم ، و شهرام خان را روبروی خود یافتم ، که فریاد می زد.
:ای نگون بخت ، از چه اخراج شدی حال پوست تو را می کنم و در آن کاه می کنم وبالای در مدرسه ، آویزان می کنم تا عبرت سایران شوی .

شروع به عجز و ناله کردم ، که به این دلیل و آن دلیل نتوانستم انشا بنگارم ، و مرا عفو کنید ، تا اینکه چشمان شهلای فرشته ،  سیامک خان نمایان شد وگفت :این فلک زده را عفو کنید و من واسطه می گردم ، چون فایده ای در آویزان کردن پوست کلفت او نمی بینم ، پس نجات یافتم ، و همواره چشمانم را باز کردم که دیگر تکرار نشود .

ای پسر ، بدان و آگاه باش ،  اگر شب بیدار بمانی بمان ، تا انشا بنگاری ، و پوست تو کاه نشود و از در آویزان نشوی .

دانیال ملکی

:زاغ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *